#درنده_ولارینال_پارت_373
آدریان گفت :
- تو از کجا می دونی ؟
- چون خودم کمکش کردم . آدریان فراموش نکن .. بریان آخریش نبود ... منم یه الفم .
آدریان به یک ستون رنگ پریده تکیه کرد و گفت :
- چی داری میگی ؟
- من می تونم در قبال تو اینکارو بکنم ...
- تو یه روح ناقص الفی داری که جسمت رو تغییر داده ...
تارا اندکی درنگ کرد و سپس گفت :
- همش رو تقدیم می کنم ... هم به زمین و هم به آسمان .
- یعنی چی ؟
- چرا متوجه نمیشی ؟ من تو رو به زمین و آسمون پیوند می دم ... تو برمیگردی به ولارینال ... تو کشته میشی اما به واسطه پیوندت ... زنده می مونی ... به محض اینکه دوباره چشم باز کنی زمستون از بین میره .
بارقه امیدی در قلب آدریان درخشید اما همه وجودش حرف های بی سر و ته این موجود منزوی را انکار می کرد :
- تو نمی تونی ... اگه نتونی چی ؟
- اونوقت تو می میری ... مگه این چیزی نبود که تا ساعتی قبل می خواستی ؟
- نه به دست اون حرامزاده .
romangram.com | @romangram_com