#درنده_ولارینال_پارت_343
نیکاناس سرش را پایین انداخت . بریان راهش را کج کرد و از او دور شد . نیکاناس صدایش زد اما بریان بی توجه راه اتاقش را در پیش گرفت . "
صدای تئون بریان را از افکارش خارج کرد :
- به هوش اومده قربان .
بریان بلافاصله به سمت چادر تئون دوید و وارد شد . دو روز از یافتن روهان می گذشت و حالا بالاخره به هوش آمده بود . زخم های صورتش میان انبوهی از ریش پنهان مانده بود . تئون به آرامی مشغول اصلاح صورتش شد . روهان به بریان نگاه کرد و گفت :
- من زنده ام ؟
بریان گفت :
- اینطور به نظر می رسه .
روهان آهی کشید :
- نه ... نباید زنده می بودم ... سر الویس چی اومد ؟ رز .. راجر ...
بریان گفت :
- فقط می دونم کشته شدن .
روهان فریاد زد :
- چرا فرار کردی .. اگه می موندی شکست نمی خوردیم .
بریان اخم کرد :
- الان وقت این صحبت ها نیست روهان.. اما ما هیچ شاسی نداشتیم .. من رفتم و با یه شانس بزرگ تر برگشتم ... با استورن ها . ما سالاریال رو گرفتیم ... کاستار رو کشتیم . خانوادش توی آتیش سوختن ... ما انتقام گرفتیم .
romangram.com | @romangram_com