#درنده_ولارینال_پارت_305
- دیگه تکرار نمیشه .
آگوستا به آدریان نگاه کرد و گفت :
- خوشحالم که پادشاه در صحت هستن .
آدریان پاسخ داد :
- تو از امروز فرمانده ارشد پادشاهی هستی . فرمانده کل قوای نظامی .
اشک شوق در چشمان آگوستا حلقه بست و دوباره زانو زد :
- هرگز این لحظه رو فراموش نمی کنم سرورم
- تو لیاقتش رو داری آگوستا ... اسیر شدن برای شخصیت محکمی مثل تو در عین اینکه بدون شکست می گذره اما سخته . این مقام درخور این صبر و مقاومته .
آدریان نشان کوچک طلایی رنگی را به شانه زره آگوستا وصل کرد . آگوستا از جا برخاست و تعظیم کرد . اشک شوق سیلابوار روی سینه اش می چکید . رزالین لبخند زد و همگام با آگوستا به سمت سکوی کنار پنجره رفت . آدریان رو به جمعیت کرد و گفت :
- امشب یه جشن در پیش داریم ... کنار دروازه سوخته قصر تا میدون یخ زده شهر ... برای همه آزاده .
* * *
آفتاب شدید و کور کننده به خاک خشکیده و ترک خورده می تابید . چند درخت خشک در مسیر باد شدید خم شده و در آستانه شکستن بودند . استخوان ها و جمجمه های بی شماری در جای جای این بیابان بی آب و علف افتاده بود . خاک داغ بود و می شد حرارت ساطع از آن را به چشم دید . تشنگی برای حتی قطره ای آب چنان بر ایدن غالب امده بود که می خواست حنجره خشکش را از هم بدرد . سرش را با شدت به کنده بزرگ و خشک کوبید اما قدرت چندانی نداشت . حتی توان و سرعت کافی برای پیش رفتن را هم در خود حس نمی کرد . گویی در آستانه مرگ بود . یک مرگ انسانی . او یک انسان بود .
روی زمین داغ دراز کشید به آفتاب سوزان و داغ خیره شد . چشمش می سوخت اما دست از تماشا برنداشت . قطره اشکی که بر اثر سوزش اشک از چشمش جاری شده بود در عرض چند صدم ثانیه بخار شد . گونه اش به سوزش افتاد . از این ضعف انسانی حالش به هم می خورد . با خودش فکر کرد چطور دوباره انسان شده است اما حضور ذهن نداشت . پلک هایش سنگین شده و به شدت خواب الود بود . سرش گیج می رفت اما می دانست نباید بخوابد . احساس می کرد خواب برایش معنای مرگ می دهد . مرگی ابدی و دردآور پر از رنج و آتش . تصور می کرد روزی او هم مانند قطره اشکش به سمت آفتاب بخار می شود و اثری در هیچ جی بیایان از او نخواهد ماند . چشمانش را بست و چیزی که می دید خلاف هر چیزی بود که در اطرافش وجود داشت . چیزی که می دید طوفان و بوران و دانه های درشت برف بود که در مسیر تندباد سوزناکی می بارید و برفی سنگین که چند متر روی زمین را پوشانده بود و نفس های یخ زده کسی که این مسیر برفی را در می نوردید .
راه گویی هیچ پایانی نداشت . به هر طرف که می نگریست تنها منظره ای شبیه به هم می دید بدون امیدی برای نجات اما نمی دانست چرا همچنان راه بی نشان و بی مقصدی را پیش می رود ؟ پابرهنه روی ریگ و شنهای داغ بدون حتی قطره ای آب . این تشنگی عاقبت دیوانه اش می کرد . مسیر نا هموار و یکنواخت بود . چشمانش را بست تا مگر دوباره آن تصویر برف و طوفان را ببیند اما هیچ چیز جز تصویر سرخی از اشعه های خورشید که از پوست پلکش رد می شد ، نمی دید . دیگر حتی نای برداشتن یک قدم دیگر را نداشت . با اینکه بار ها فریب سراب ها را خورده بود ولی باز هم با دیدنشان به امید قطره ای آب می دوید . پاهایش تاول زده بود و زبانش از شدت خشکی در دهانش نمی چرخید . با بی حالی گام های آرام و سستی بر می داشت . به افق چشم دوخته بود با اینکه آفتاب به شدت چشمانش را می آزرد . اصلا نمی فهمید به چه چیزی امیدوار است . شاید به سایه سرخ پوشی که به سمتش می آمد . چشم هایش را با دست مالید اما اشتباه نمی کرد . زن سرخ پوشی به او نزدیک می شد . آیدن این هیبت را با آن تازیانه بلند می شناخت . زن حالا در چند قدمی اش ایستاده بود . کاسه ای آب زلال در دست داشت . نیم نگاهی به آیدن انداخت و کاسه را به سمتش گرفت . آیدن با ولع آب را کاملا سر کشید اما بلافاصله تف کرد . آب به تلخی زهر بود . ولرم و تلخ زننده . آیدن با خشم به سمت زن حمله ور شد اما زن مانع شد و راهی را در پیش گرفت . آیدن با تردید همراه او به راه افتاد . تلخی آب هنوز زیر زبانش او را می آزرد . اندکی از راه را که پیش رفتند کسی به پشت آیدن کوبید . آیدن با سستی سر گرداند . چشمانش تار شده بود و نمی توانست متوجه هویت فرد شود . ناشناس چند قطره آب خنک به صورت آیدن پاشید و مشک آب را به او نوشاند . آب خنک و شیرین بود . گویی به همه رگ های آیدن دوباره خون دمیده بود . دیگر تار نمی دید و منجی بیابانش را کاملا می شناخت . زیر لب به چشمان سبز زمردی مرد خیره شد و گفت :
- شاهزاده آیدن .؟
romangram.com | @romangram_com