#درنده_ولارینال_پارت_261
بریان اما اینبار آیدن را کنار پاهایش به زمین زد و به نور سفید خیره شد و گفت :
- مادر .
آیدن ملتمسانه و نا امید گفت :
- نه بریان ... نه ...
صدای دیگری اندکی دورتر از درب او بریان را خواند. آیدن این مرد را هم می شناخت . نیکاناس بود . آیدن او را در خاطرات بریان دیده بود در حالی که برای تدفین یا سوزاندن برده می شد . بریان درنگ کرد . آیدن از جا برخاست تا دوباره مانعش شود اما اینبار بریان در دوراهی تردید آیدن را به سمت نا کجا هل داد .
آیدن چشم گشود . درون چادر بود و هر چه تلاش می کرد ، نمی توانست دوباره به ذهن بریان برگردد . تئون فریاد زد :
- نتونستی ؟
آیدن در حالی که به شدت می گریست گفت :
- نه ... انگار محاله ...
سالار با لحن متحیر و نا امیدی گفت :
- از الان فقط می تونیم منتظر باشیم ...
آیدن گفت :
- من دوباره تلاش می کنم .
- فکر نکنم بتونین ...
- همه تلاشم رو به کار می گیرم .
romangram.com | @romangram_com