#درنده_ولارینال_پارت_260
- رز ؟
رز از جا برخاست اما دیگر خودش نبود . بریان بدون لکه سیاه روی شانه اش و چهره ای جوانتر و با طراوت . آیدن لبخند زد و گفت :
- بریان با من بیا ...
بریان بی توجه به آیدن از او رد شد و به سمت درب روشن حرکت کرد . آیدن به سمت او دوید و گفت :
- نه بریان ... تو باید برگردی . همراه من بیا .
اما بریان به راهش ادامه داد . آیدن خواست دستش را بگیرد اما گویی جسمی در کار نبود . بریان به درب روشن نزدیک تر شد که زنی حالا آن را بیشتر گشوده بود . آیدن ملتمسانه گفت :
- نه بریان .. نه ... برگرد .. خواهش می کنم ...
آیدن دوباره مقابل بریان ایستاد اما اینبار بریان توانست او را لمس کند و با تمام قدرت او را اندکی دور تر پرت کرد . آیدن روی سیاهی ها به زمین افتاد و سر بلند کرد . اندکی دور تر از درب نورانی زن آشنایی میان تاریکی ایستاده بود که آیدن او را می شناخت . بیشتر از هر کس دیگری . کریشنا لبخندی زد و گفت :
- اونجا نه بریان ... اینطرف .
بریان باز هم به در نورانی خیره شد . کریشنا به رز تغییر شکل پیدا کرد و باز هم بریان را از در بازداشت . بریان اما راهش را برنگرداند . اینبار رز به تارا تغییر شکل پیدا کرد . بریان اندکی درنگ کرد و اینبار سر گرداند اما تارا هم کاری از پیش نبرد . تارا نیز تغییر شکل داد و به دیاران بدل شد . بریان اینبار ایستاد و به دیاران نگاه کرد . آیدن فریاد زد :
- همینه ... بریان خودشه ... دیاران رو انتخاب کن .
بریان پس از مدتی دوباره به حرکت در آمد و راه درب روشن را در پیش گرفت . سرعت تغییر چهره آن موجود عجیب بیشتر شد . کریشنا ، رز ، دیاران ، تارا ، پرنس آیدن .
صدایی از پشت درب سفید نام بریان را صدا زد و بریان بالاخره به حرف آمد و گفت :
- مادر ...
صدا بریان را به سفیدی مطلق فرا می خواند . آیدن از جا برخاست و به سمت بریان دوید . مقابلش ایستاد و گفت :
- نه بریان .. تو نمی میری ... این در نه ... نه ...
romangram.com | @romangram_com