#در_تعقیب_شیطان_پارت_256
از حرفش تعجب کرده بودم. منظورش از نحوه ی نابودی جادو چی بود؟
من: منظورت از نحوه ی نابودی جادو چیه؟
- هدف شما نابودی کل جادو از جهانه و من این روش رو بهتون نشون میدم تکنیک و اوراد لازم رو به پریسا منتقل می کنم شما تنها با نابودی حائل ماورا موفق به نابودی دائمی جادو خواهید شد و من روشش رو به پریسا منتقل می کنم. البته پریسا هنوز از نظر جسمی به اندازه ی کافی قوی نیست تا چنین جادویی انجام بده اما می دونم که تو می تونی پرورشش بدی پاتریک. مراقبش باش و بهش تمرین بده من به تو هم هددیه ای میدم که بتونی از این دختر محافظت کنی.
- تو واقعا کی هستی؟ چطور تمام این جادو ها رو بلدی؟
- من آخرین نسل از مرلین جادوگرم. نسل ما اینجا منقرض میشه با مرگ من تمام میراث جد بزرگم مریلین به فراموشی سپرده میشه من این میراث رو به شما منتقل می کنم. امیدوارم در راه درست و روشنی ازش استفاده کنید. پاتریک از این به بعد تو یه فول استار خواهی بود. قدرتی که به دست میاری یک قدرت افسانه ایه. با این قدرت می تونی تنها با یک جادو دنیا رو نابود کنی. برای همین بهت لقب لجندری هکسر رو میدم یعنی جادوگر افسانه ای. تو الان به تنهایی قدرت اینو داری که ارتش تاریک و حتی لرد های تاریکی رو با اشاره ای نابود کنی. جد من نخستین کسی بود که به قدرت شیطان دست پیدا کرد اما ازاون قدرت علیه شیطان استفاده کرد من شما رو انتخاب کردم تا بار دیگه علیه شیطان مبارزه کنید. پریسا و پاتریک با ناپدید شدن من تمام دانش های من از جادو و جادو گری به بدن و ذهن شما منتقل میشه. پریسا تو جادو گر قدرتمندی خواهی شد به تو لقب دیستروی هکسر رو میدم جادوگر نابود کننده. تو دنیای جادو رو نابود خواهی کرد و دنیا رو به نظم طبیعیش بر می گردونی.
خدا حافظ هر دوتاتون اینجا ماموریت من به پایان رسید خدا رو شکر که موفق شدم.
بعد از گفتن این حرف سرینا ناپدید شد و سوزش عجیبی در بدنم احساس کردم دردی غیر قابل تحمل سر درد وحشتناکی گرفتم و انرژی ویگورم از بدنم بیرون زد و به صورت حاله ای قرمز رنگ منو در بر گرفت اعضای بدنم نورانی شد انگار که مثل یه بمب شده باشم. بمبی که در حال انفجار بود.
پریسا هم دقیقا مثل من بود اما هاله ای که اونو در بر گرفته بود به رنگ آبی نیلی بود. بدنم خون ریزی کرده بود انگار قدرتی در بدنم قرار داده شده بود که جسمم توان تحملش رو نداشت. امیدوارم که پریسای من چنین بلایی سرش نیومده باشه.
بعد از نیم ساعت بدنم به حالت عادیش برگشت با این تفاوت که بازوهام عضله ای شده بود تمام بدنم ورزیده شده بود انگار که 20 ساله دارم رزمی یا بدن سازی کار می کنم لباسام کمی برام تنگ شده بود البته باید عوضشون می کردم همشون خونی شده بودند با جادو لباسم رو عوض کردم. و به طرف پریسا دویدم . اون همه کسم بود نباید میذاشتم آسیبی ببینه خوشبختانه خون ریزی نداشت اما بیهوش شده بود قدرت وحشتناکی به هردومون اهدا شده بود ناگهان یاد نیمه ی شیطان افتادم که هنوز توی اتاق بود دیگه دیر شده بود نیمه ی شیطان به مرز انفجار رسیده بود.
ناگهان انفجاز بزرگی رخ داد به حدی بزرگ و مهیب بود که موجش تمام دیوار و گور ها و ... به هوا فرستاد من پریسا تو بغلم بود و نمی تونستم کاری کنم که ناخوداگاه از دستم انرژی طلایی رنگی خارج شد و یه سپر بزرگ و محکم دورمون ایجاد کرد اون انفجار با اون قدرتش هیچ اثری رومون نذاشت بعد از انفجار خاکستر هایی از آسمون می بارید. احساس قدرت عجیبی در وجودم داشتم حس می کردم پر از انرژیم. من یه جادو گر ده و نیم ستاره بودم بعد از کلی تمرین و جون کنن به این قدرت رسیده بودم انقدر قوی شده بودم که انجمن نیمه تاریک مجبور شد برای رتبه بندی من یه ستاره به مجموعه ی رتبه ها اضافه کنه اما توی این مدت هیچ وقت اینقدر احساس قدرت نداشتم سطح انرژیم به طرز وحشتناکی افزایش یافته بود .
- پاتریک؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangram_com