#در_تعقیب_شیطان_پارت_216


- هیچی تو این یه سال کلی مسایل پیش اومد.

- خب تعریف کن پری جون می خوام بدونم چه ماجراجویی داشتی.

باشه پس آماده ی شنیدن باش...

************

یه هفته ای از مستقر شدنمون توی قلعه می گذشت توی این یک هفته ساسان و پیمان رو دیدم داداشم هم به جرگه ی جادو گران ساختار شکن پیوسته بود. خیلی دلم براش تنگ شده بود. حالا منتظر جواب بابا بودیم تا اجازه ی خروج از بعد رو بهمون بده.

توی اتاق بابا روی یه مبل نشسته بودم. منتظر بودم تا بابا و مامان تصمیمشون رو بگیرن. پاتریک بیخیال تواتاق قدم می زد. تا اینکه با صدای باز شدن در اتاق توجهمون به طرف صدا برگشت.

مامان و بابا به ترتیب وارد شدند و پشت میزشون نشستند. یه جورایی پیششون احساس غریبی می کردم دیگه اون حس سابق رو که نسبت بهشون داشتم نداشتم. حس می کردم یه فاصله ی بزرگ بینمون ایجاد شده. آره خانوادم از هم پاشیده بود. همش هم تقصیر این جادو بود به زودی بهت می فهمونم که در افتادن با من نابودت می کنه.

مامان نگاهی مهربون بهم انداخت.

بابا: ما تصمیم گرفتیم که بهتون اجازه بدیم که به سفرتون ادامه بدین. از حرف بابا خوشحال شدم.

- اما به یک شرط؟

تموم احساس خوبی که داشتم دود شد رفت هوا.


romangram.com | @romangram_com