#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_89


مادر من چیزایی جدید بگو اینا رو که خودمم میدونم . مادرم ناخواسته راه بزارم پیش پام

- ولی یه چیزایی هست که من حس میکنم ، غلط نکنم ... آرام خانم شما خوابی مثلا

دست رو شده که دیگه قایم کردن نداره ، چه سود این همه خودم رو به خواب زدن چه سود این همه فالگوش دراز کشیدن فقط یه گ*ن*ا*ه حسابی برای آخرتم ذخیره شد رفت . ولی من که بازنده نیستم رو دارم در حد تیم ملی .

- خب خوابم نمی بره چیکار کنم

- تا یه نیم ساعت پیش که گوشی از دستت نمی افتاد

- کیانا بود داشتیم اس بازی می کردیم اونم رفت بخوابه

آره راست میگه سرم با گوشی تقارن داشت به چه دقیقی . خب چه میشه کرد ؟ اسمش اس بازی بود ولی اصلش در آوردن آمار پرواز نشسته به مقصد کیش بود ، آمار نفرات یا تجردشون یا حتی همراهاشون ، پیدا کردن محل اقامتشون بود گشتن تا جایی که یه لبخند گَل و گشاد با دونستن اقامتشون تو ویلای بابای بچه ها بیاد رو لبای رژ خوردم اصلش زیر زبون رفتن کیانا بود . یه وقتای شک میکنم ، نکنه این دروغ های کادو پیچ شده رو پوچ ببینه یا دوستی رو به عمیقمون زیر سوال بره ؟ آره باید محتاط تر بود باید کنار تر ایستاد . خب بریم که بگذریم از این چند روز کوتاه سفرمون بگذریم ، بگذریم از پچ پچ های شبونه مون با مهربانو ، از تنبلی های آرشام خان که مثل نون بربری تو خونه پهن میشد ، بگذریم از خیابون متر کردنهامون با دختر دایی ساجده ، حالا می فهمم آرامش تنها تو عاشق بودن خلاصه نمیشه تو دست به دست هم قدم زدن با محرمت نیست و نه حتی به حرفهای ریز و درشت عاشقانه ، آرامش وجود و حضور خدا تو تک تک لحظه های خوشی بود که گذروندم وقتی نا گفته میدونه دلم چی میخواد نمیخواد برای بودنش التماس کنم تا جایی که غرور برام بی ارزش ترین چیز و داشته بشه ، زمانی که قطعا بی قید و شرط خدا رو دارم آرامش یعنی داشتن و حضور خدا تو تک تک لحظات . نمیشه ولی حتی بگذریم از برگشتن داداش بهرام با اون حال خراب با اون شُش هایی که انگاری وظیفه خودشون رو یادش رفته بود جوری که چشمامون کوک شده بود به دهنش تا بشماریم نفس هاش رو نمیشد گذشت اما گذشتیم از اون همه سوالی که تنها یه جمله شد جوابش " فشارم افتاده " آخه داداشی من کسی که فشارش می افته نفس کم میاره ؟ آدمی که فشارش می افته نفس نفس میزنه نه تویی که نفسات داره به شماره می افته نه نفسی که داره یه خط در میون پا میزاره بیرون . اره راست می گی فشارت افتاده بود اما نه فشار خونت فشار مغزت که نتوست برای یه دروغ بهتر یاریت بده چی شد که وادار شدی یه دروغگو خطاب بشی . گذشتم از نگاه پر از ستاره مهربانو با اون دعای زیر گوشی " ایشالا سری دیگه دو نفری بیای مادر " چه غنجی رفت دلم از فکر اومدنش ... کنار در برای خداحافظی با اون همه بو های خوش خاطراهای مرور شده خاطراهای ساخت جدید . رد شدیم از قرآن دست لرزون مهربانو جون با اون کاسه پر آب گل سرخ با چند تا برگ سبز شناورش ، راه افتادیم جمع شدیم داخل ال نود بابا جون ، جمع شدم گوشه ترین جای صندلی عقب درست کنار آرشام که با غیظ همانند بچه های تو سری خور دست به سینه بین منو داداش نشسته بود چه حالی داد اون پوزخندای حرص درار برای این آقا زاده مورد ظلم قرار گرفته و اما داداش از اون ساعت که برگشت مدام تو فکره با هر باری که مورد خطاب قرار می گیره می پره ، تو این دو روز زیادی ساکت شد انگاری همه حرفاش رو به خودش می زنه به پا پیچ شدن های منم جواب نداد و هر بار منو " با هیچی نیست " دک میکرد ، کاش می دونست باید یه نگاهی تو آینه کنه تا چهره اش داد بزنه درونش یه انعکاسی هم به بیرون داره ، میشه یه چیزایی رو هم بدون توضیح دید و حدس زد مث کار اکثر دکترا . برگشتیم تو همون دو راهی که راهمون از خاله اینا جدا شد . اون کش و قوس های خسته کوه رو گذروندیم تا رسیدم به خونه تابستونی که میزباناش با روی باز و لبی خندون ازمون استقبال کردن . میدونم این دوری چند روزه هم برای خاله و دختر خنده نمکیش همراه با دلتنگی بود . این از بغل کردن های محکمشون تراوش میکرد

کاش دلتنگی هم دلتنگ میشد ، کاش خود انتظار هم انتظار می کشید وقتی همه دلتنگ می شدن همه که باید خواسته و ناخواسته حس کنن درک کنن یا بکشند از این دو کلمه سخت پس چرا خودشون دو تا از زیر بار این همه ناملایمات در می رن چرا نباید بچشند طعم تلخ و گس وجودشون رو ؟ چرا فقط نوشته میشن؟ بکشند تا شاید بتونن درک کنند ما چه می کشیم ، چه روزای رو با این دو کلمه سرد و سخت سر می کنیم که چطور ما رو ذره ذره آب می کنن خورد می کنن می شکنن و اونا تنها یه کلمه می مونن . شاید بشه این ذوب شدن ها رو دوباره شکل داد بشه جوره دیگه ای به شکسته هامون چسب زد

بغلش کردم به وسعت همه این چند روز کوتاه دوری که ازش دور بودم . هدف از آفرینش این دختر ، این بود که بشه یه موجود دوست داشتنی و شک نداشتم برای همسرش میشه ستودنی . آغوش گرمش که تنگ تر و تنگ تر میشه داد میزنه اونم چقدر دلتنگ بوده . چقده خوبه بغل کردن چقده خوبه بغل شدن


romangram.com | @romangram_com