#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_58

بالاخره عید اومد تب و تابا خوابید همه تلاشها فروکش کرد ، بازارا خلوت شد انگاری همه شهر آروم گرفت مث اسمم ولی امسال من تو وجودم یه چیزایی دارم که زیادی داره تکون میخوره تلاطم این دریای آروم داره شروع میشه . تحویل ساعت هشت صبحه همگی به غیر از آقا آرشام خواب آلو پیش هم کنار سفره عنابی رنگ مامان انداز نشستیم . بوی سنبل خیلی ملایم زیر بینی حس میشه ماهی گلی های قرمز و سفید به چه چابکی اینور و ان ور میرن این موجودات ریز و قرمز بدجور به ادم حس تلاش رو تزریق میکنن ، بوی سرکه زیادی تیزه ، از بچگی طعم پشمکی سنجد رو دوست نداشتم ، زردی سکه ها چشم همه رو می گیره و اون سیب های قرمز و براق ادم رو وسوسه به دندون کشیدن میکنه . بابا با یه صوت آروم قران میخونه طبق عادت هر سالش مامان با نبودن آرشام آروم قرار نداره یه بند بیا و برو داره صداش میکنه

- آرشام بلند شو و گرنه تا آخر سال دیگه همش خوابیا

صدای خواب آلودش مبهم به گوشمون می رسه ، کشیده و سست میگه

- چـــی از این بـــهتـــر

- آرشام بلند شو دیگه با چفت پا میام تو کمرتا مگه مجبوری تا خروس خون صبح تو مهمونی جولون بدی

دیشب بود که به دعوت آقای کبیر تا صبح خروس خون تعارف تکه و پاره کردن . بابا که سر شب از مهمونی آخر سالشون برگشت میگفت تو حرفای آقای کبیر یه پیشنهاد وصلت بوده که بابا جوابش رو پاس داده به آرشام خان . بابا با کمال تعجب میگفت اولین شبی بود که آرشام مث بچه آدم کنار نشسته و تا آخر مهمونی به پیشنهاد ر**ق*ص دختر کبیر جواب رد داده میگفت از اویزون شدن دخترک هم خبری نبوده ، حالا این وسط چه خبر بوده خدا داند

نگاه قیافش با این موهای بهم ریخته و اب خشک شده گوشه دهنش نشست سر سفره به این تمیزی

- وی وی صورتشو

- ساکت شو دلی میزنمتا

- مردشو نمی بینم اینورا

romangram.com | @romangram_com