#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_566
از این همه خود درگیری نجات پیدا می کردم ، خوش به حال آرشام با تاکید بابا و رضایت مامان رفته با عمو کوروش حرفای آخرش رو بزنه
اینجوری که بوش میاد با این عجله ی آقا آرشام که داره می افته تو دیگ احتمالا تا عید شیرینی تاهل آقا رو بخوریم
شهرامم که داره با اون زنه از قوم مغولش سر و کله می زنه و تنها موندم من ، بیکار ، بیعار ، دلشکسته و بی هدف
یه نمونه بارز از موجودی به نام انگل آویزون ، چقدر قدرت و نفوذی بودن اون زبون گوشتی رو دست کم گرفته بودم
چقدر راحت با تمام سلول هام درک کردم زخم زبون از زخم جسمی دردناک تره پس الکی نبود می گفتن مراقب حرفهامون باشیم
شاید اگه از کیان سیلی خورده بودم اگه زیر بار کتک جون داده بودم به این شدت درد نمیکشیدم به این شدت دلمرده و دلسرد
با یه بدبختی و هزار فکر و توهم بیهوده ساعت رو رسوندم به هشت و نیم . بهرام برنگشته آرشام برگشته، صداش که نهایت
رضایت درش موج می زنه گوشم رو پر می کنه شاد بود و کمی از این شادی تزریق شده تو خونمون به رگ های منم می ریخت
انتخابش حرف نداشت یه دختر به تمام معنا ناز و دوست داشتنی اون چال های لپش یک به صفر از همه ی هم نوع هاش جلوش انداخته بودش
اون سلیقه خاص و متانت رفتارش در کنار هیکل رو فرم و ورزشکاری کنار اون ته ریش های تیز اون چشم و ابروی مردونه ی
romangram.com | @romangram_com