#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_546

مهم بود که بابتش مهمونی اخر هفته هم دادی ؟ اونم کی ؟ خانواده خاله ؟ چرا باید یه عصر کوتاه و یه شب بلند رو مجبور به تحمل اون

کوه از خود راضی باشم ، آخه مامان جون چرا وقتی گفتم میخوام برم شیراز یادت اومد بگی تا قبل از رفتنت یه دورهمی با خاله داشته باشیم

کاش می دونست من دارم از همین خانواده فرار می کنم از پسرشون که یه شب تلخ رو گردن آویز من کرد

چیکار کنم تا بهتر شم ؟ چیکار کنم تا فراموش کنم چی گفتم و چی شنیدم ؟ یه راه حل لطفا

اون یه هفته ای که قرار بود با آرامش به کارای داداش برسم کل هفته رو در حال فرار بودم از مردی که می نمی ....

یادم نمیاد وقتی دوست داشتنش یه حسِ قوی و محرک برام بود اینقدر زیاد سر راه هم قرار می گرفتیم پس درست می گن

این یه قانونه که از هر چی فرار کنی سمتت کشیده میشه ؟

هشت هفته گذشته بود و من اندازه هشت سال از تیر رس نگاش در می رفتم اون یه هفته آخر که دیگه سر آمد همش بود

فرار کردم از آسانسوری که هر روز صبح با داداش کنارش باید می ایستادم ، تو پارکینگ گوشه ی اتاقک خفه ی نگهبانی مچاله میشدم

تا اول خروج اونو ببینم ، تو محوطه ای که مقصد پیاده رویم بود ، از بهار خواب دوست داشتنیِ گذشته که برخلاف خواستم

romangram.com | @romangram_com