#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_532

به نگاه مشتاق و تشویق گرم ، گرم لبخند می زنه چه جوری با این چشمک زدناش نتونسته دل کیانا رو نرم کنه ؟

آره خیلی زود باید به اون دختر خنده نمکی هشدار بدم بیشتر از این ناز کنه داداشم رو تو هوا بردن ....

گذشتن نیم ساعت بعد حوصله ام رو سر می بره نمیتونم بیشتر از این اون نورهای کور کننده پرژکتور اون صداهای وابسته

به دوربین رو تحمل کنم کت و گوشی ش رو به همراه هم دستش می دم و راه می گیرم سمت خونه . امروز زیادی از خونه بیرون بودم .

وای وای که باز اینا پیداشون شد ، داداشم که به واسطه زنش چشم دیدنش رو خصوصا تو این شرایط روحی نداشتم

اعصاب اون یه بند به سوال بستن های صدیقه که فرا از خط تحملم بود .

زحمت کشیده بودن برای شام تشریف فرما شده بودن ، کاش بابا تو احوالپرسی هاش نگفته بود دلارام کسالت داره

کاش به هوای عیادت از من پیداشون نمیشد و تو غیبت صغری شون می موندن . به نظرم سالی طول کشید تا شام آماده شه

بهرام از سر کار برگرده آرشام خسته و کوفته از حمام در بیاد و بابا تلفن های کاریش رو تموم کنه ، اینا برسن

تا من بتونم از دست سوال و جواب داداش شهرام فرار کنم ، نمیخواستم بیشتر از این از خودم برای این سوال های

romangram.com | @romangram_com