#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_502
شد تا من با این زن و شوهر سمج که همچین بادیگارد به من چسبیده بودن قدم بزنم اونم کجا ؟ تو محوطه ساختمون
ساعت چهار یه روز پاییزی خیلی هم نمیتونه گرم باشه ولی می تونه خیلی خلوت باشه خیلی زود کوک شه به شب های بلند
هرسه تامون ساکتیم نه من میخوام باز مرور کنم که چه دو هفته ی بدی رو گذروندم نه این زن و شوهر میخوان باز منو اسیره
باتلاق کنن ... فقط یه پیاده روی آروم قدم رو کنار هم شونه به شونه قدم می زدیم نتونستم به قول خودم وفا کنم باز تو افکارم شناور شدم
به اون شب نحس ، به اون ساعت پاندول دار که کمک به حال کیان بود تا ته دلم رو بگرونن ، چرا ادما از فکر کردن به روزای بد زندگیشون
سر نمیشن چرا دست بر نمی دارن ؟ چرا مث یه فیلم مدام مرورش می کنن و باز از اول ، کدومتون روزای خوشتون رو بارها مرور کردین ؟
- وقتی از ایران بردنم انگار روح از تنم جدا کردن حسرت هشت سال دیدن مرد کناریت رو به دلم گذاشتن
چه قشنگ داستان زندگی خودشو تو جلد پند و نصیحت بهم کادو می ده
- بهش زیاد خیلی زیاد فکر کردم با فکرش خوابیدم بیدار شدم زندگی کردم ولی هشت ساله پوچ و تو خالی ، آره
تو رویا زندگی کردن قشنگه بابه طبع خودتو خواسته هاته تعیین روز و شبش دست خودته ولی وای به روزی که از این رویا
romangram.com | @romangram_com