#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_470

درد می کرد اما منه صاحب درد نمی دونستم کجام . نمی دونم چرا بعد از برگشتن بین پله های سرد و خاکی کنار واحد خاله ساجده

مخفی شدم ، نشستم اینجا که چی بشه ؟ پشت در بسته ی که به زور بازش کردم . هیچی نمیدونم هیچی نمیخوام

نمیدونم احساسم به این اوضاع چیه ، میتونم امروز رو فراموش کنم ؟ یا می تونم از کیان دل بکنم ؟ یا اصلا علاقه ای مونده یا نه ؟

مگه میشه یه ادم اینجوری بی حس و حال شه ؟ اینقدر به اطراف و خواسته هاش بی تفاوت شه ؟ میشه اینجوری از همه چی دست بکشه ؟

کجاس اون شعار های کوبنده من؟ کاش داداش مهندسم میتونست یه راه پیش روم بسازه کاش پدر مدیر عامل م بین اون مواد نگهدارنده

محصولاتش منم قاطی میکرد بلکه بتونم با این شرایط خودم رو مدتی سرپا نگه دارم بتونم خورد شده های وجودم رو نگه دارم کاش اون داداش مبل سازم

با تراشه هام یه کاناپه راحتی می ساخت و همه اینا شروعش با ای کاش بود و پایانش یه آه غلیظ از سینه م

من زیادی خام بودم زیادی سر خوش نهایت تفکر من درگیری با دخترای رنگارنگ دورش بود ولی حالا چی ؟ بین این همه مرد یا نه بین این همه ...

این همه چی ؟ جمله بعدی چیه ؟ این کین ؟ جاشون کجاست ؟ با کی جمع بسته میشن ؟

نقش بستن تصویر دست های بی جنبه آرش دور اون کمر مردونه محتویات معده ام رو تا توی دهنم می کشه تنفر دارم از اون مرد زیبا و خوش اندام

romangram.com | @romangram_com