#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_469


- بزار حرف بزنیم

- حرفی نداریم نه یه نقطه مشترک نه خواست مشترک . برو بیرون ( مبهوتم از این خشم تو نگاهش ) بهت میگم برو بیرون

دنبال کردن انگشت اشاره اش نیاز نبود می دونستم به در خروجی می رسه ، یعنی هق هق ام راضیش نکرد ؟ دلش به رحم نیومد ؟

راننده آژانس بیشتر از کیان از دیدنم خوشحال شد ، اون پیر مرد غریبه دلواپسم بود ولی کیان نگران برگشتن من تو اون ساعت از شب به خونه نبود

حتی نمی تونست حدس بزنه یه دختر تا ساعت یکه شب چشم به محوطه ساختمونش می دوزه تا برگرده ؟ این حقارت ها یعنی قوی بودن ؟

این بی محلی ها یعنی امیدوار تر بود ؟ عمو چی به من گفتی ؟ من کجا قوی و امیدوار کجا

پسرت ساعت یک و ربع شب رسیده خونه اون کت تکش رو روی دستش انداخته و تنها نگاه پر تمسخرش سمت بهار خوابه نگاهش به من می افته که چند ساعت تمام برای برگشتنش انتظار کشیدم یعنی از این فاصله نمیشد نگاه نگران منو برآورد کرد ؟ نمیشد عمق نگرانی رو تو چشمام دید ؟

کاش نمی دونستم از کجا برگشته ؟ کاش به هوای کارهای ترخیص بارش تو کمرگ بودم

کاش می دونست وقتی از اون خونه بیرونم کرد بی حس شدم تو یه خلسه بی نام و نشون فرو رفتم حالم بد بود یه جام


romangram.com | @romangram_com