#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_191
دیدن کیان نبود که وادارم کرد روزهای گرم و اتیش بارون تیر ماه تو این مسیر در رفت و آمد باشم ؟ پس الان چرا دلم فرار کردن میخواد ؟
یه دوری میخواد با کلی مسافت ای کاش زودتر برسیم زودتر تن به آب بدم بلکه خاموش این گرما این عرق نشستن های گنگ و نامفهوم
- دلی بپر پایین که دیر شد
شک ندارم هر زمان دیگه ای بود حالش رو گرفته بودم ولی افسوس که داداشش ناخواسته حالم رو اساسی گرفته بود ، خسته ام کرده بود از این سکوت
از طرفی کیانا برام قاصد خوش خبر رسیدن بود . میدونم و شک ندارم اینم از آرشام جونور یاد گرفته چرا که تنها خوده نامردشه منو اینجوری صدا می زنه
و یه سوال دیگه ، آرشام کی پیش کیانا منو دلی صدا زده که من یاد ندارم ؟
تو این بحبوبه از زمان باید یه چیزایی رو زیر میزی رد کنم تا در بیام از اون حس های گنگ خفه کننده
می کِشم این حجم پر از گرما رو سمت در ، دستم که به دستگیره داغ شده می رسه اون روز خوش نه چندان دور خیلی واضح و روشن پیش چشمم جون می گیره بیاد موندنی ترین روز زندگیم . اون تنه خسته از خرید اون پاهای بی جون شده از پیاده روی ، دلم پر می کشه برای اون روز
اون لحظه اون لحن غریب کیان . یه لبخند ناخود آگاه از ضمیر ناخودآگاه میشینه رو لب رژ خوردم یهویی گردن می چرخونم و چه شاد می شم
romangram.com | @romangram_com