#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_186
بالاخره اون التماس های کیانی نتیجه داد تا ناچارا با هاش هم راه شدم تو اون کلاس های شنای تخصصی ، اون دست و پای بیهوده زدن
بین اون همه آب کلر خورده . مامان خوشحال بود از این یه نواختی در اومدنم ، بابا دوست داشت و تشویق می کرد این تکون خوردن حسابی من
بعد از تعطیلات مدارس رو اما من و تنها دلیل قبول کردنم دور کردن این گرمای خفه کننده تیر ماه بود هر چند این همراهی با کیانا می تونست دیدن
کیان رو برام به همراه بیاره اونم درست زمانی که بعد از یه استراحت کوتاه بر می گشت سر کارش بله کی جز اون می تونست منو مجبور کنه به همراهی با کیانا . درست زمانی که داشتم بهونه این راه طولانی رو می آوردم کیانی با گفتن " برای رفتن با کیان می ریم "
دهنم رو چند قفله کرد منم که از خدا خواسته بستمش به ریش اصرار پیش از حد کیانا " حالا که اصرار میکنی میام " و دنبال کلید قفل هم نرفتم
اون مرد پر مشغله اون مرد بی خیال و بی حواس از دنیای اطرافش مجبورم کرد برای دیدن هر چه بیشترش تن به این پیشنهاد ناخواسته بدم
اون دیدن هایی که حس میکنم داره برام میشه تقویتی .... برای رشد دادن اون علاقه کوچیک برای رشدِ پر و بال این دوست داشتن یک طرفه
لذت بردم از خرید کردن خودم تو همون مغازه اول با یه دور گشتن زیر اون هوای خنک کولر گازی ، غرولند های نا تمام و زیر لبی کیانا برای دیدن مغازه های بیشتر و مرغ منه یه پا برای خوب بودن همون مایوی خوش رنگ بنفش .
اولین روز رفتنمون که زحمت رسوندنمون رو این آقای بی خیال عهده دار شد . تو اون ماشین مورد علاقه ام باز اون صندلی دوست داشتنی جلو نصیب من نشد که نشد . ای خدا چه خوب میشه برسه یه روزی من کیانا رو پرت کنم صندلی عقب خودم بشم ملکه صندلی جلو یعنی تا این حد من توهم فانتزی دارم
دستگاه کنترلم تو همین چند وجب نزدیکی بهم ریخته و من هیچ کنترلی روی حرکت چشمام که خیز بر میداره سمت این آقا زاده ، سلطان صندلی جلو
romangram.com | @romangram_com