#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_118

چرا امروز هیشکی نمیتونه حرفش رو کامل کنه ؟ این ساجده ریزه با اون چشمای درشت مشکی تیز شده به جو نامساعد ترجیح میده که

- نه نه شما برید من خستم این آرشام کل فروشگاه منو چرخوند قرار بود تا سوپری بریما ولی این آقا زاده نذاشت

حالا که مامان تو آشپزخونه مشغوله بابا داره به حساب و کتابش می رسه ساجده تو اتاق آرشام خوابیده و آرشام بیچاره رو آواره اتاق داداش بهرام کرده بهتره من تو خلوت تنهایی اتاقم احوالی از خاله ساجده بگیرم . با اولین بوق هشدار دهنده وصل میشم به خط کیانا

- سلام کیانی ، خوبی اوضاع چطوره ؟ خاله چطوره ؟ عمو خوبه ؟

صداش آرومه داره مراعات بعضی از چیزارو میکنه .

- حتما خوبن که مامان داره بابا رو آذین بندی میکنه به کلی بد و بیراه .

اینجا جای تعجب داره ، چرا خاله ؟ بر عکس شده ؟ تعجبم میشه یه جمله

- چطور ؟

- چه بدونم والا ، از وقتی بابا زنگ درو زده اومده چسبیده به بغلش ول که نمیکنه هیچ از اون طرف هم سر گله گذاریش باز شده برای چی رفتی پایین ؟ چرا منو تنها گذاشتی ؟ مگه تو قول نداده بودی منو تنها بزاری ؟ والا من ندیده بودم به آدم بچسبن در حد چسب قطره ای پیله از اون طرف هم این جوری گِله . گردن بابای بیچارم خورد شد

- مثل این که خاله جناحش رو مشخص نکرده

romangram.com | @romangram_com