#دالیت_پارت_165

چهار تائی رفتیم بالا جلوی در علیرضا ایستاده بود تا ما رو دید گفت:
علیرضا-کجائید شما؟!عاقد نیم ساعته اومده می خواستم بیام دنبالتون دیگه کم کم!نگار من بهت زنگ زدم گفتم زودتر از همه بیاید
-امیرعلی جواب بده
امیرعلی علیرضا رو بوسید و گفت:
امیرعلی-چاکر شاداماد گلمون ببخشید..
علیرضا رفت کنار عروس نشست و گفت:
علیرضا-نگار تو بالاسرمون قند بساب
لبخندی بهش زدم و سری به تأیید تکون دادم و محمدسام رو به امیرعلی دادم و رفتم کله قندا رو گرفتم و زیر لب بسم لاله گفتم و قند ساویدم اونم بالا سر همون علیرضائی که داداش مهربون دوران کودکیم بود اونکه بازم مثل همون بچگی هام هوامو برادرانه داشت،اونکه هنوز مثل بچگی هام نگارکوچولو صدام می کرد..انگار دیگه خاطرات تلخ خاک شده بودن و الأن عقد علیرضا با دختریِ که عاشقشه،این بار قدرشو می دونه این بار انتخاب خودشِ این بار همه خوشحالند انگار پاقدم محمدسام سبک بود!
عروس-با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترها بلــه...

romangram.com | @romangram_com