#داغدیدگان_پارت_160


ابولفضل درجا عصبانیتش خوابید وکاسه ی چکنم چکنم دست گرفت ..

-نه حل نمیشه ..یه گوهی خوردم که نمیدونم چه جوری درستش کنم ..

-حالا چی بهش گفتی که این جوری به جلز وولز افتادی ..؟

ابولفضل بازهم با یاد اوری حرفهایش کبود شد ..

-منِ خنگ بهش گفتم عطاش رو به لقاش بخشیدم واز این به بعد بهتره مثل دو تا غریبه با هم رفتار کنیم ..اصلا نمیدونم چرا گفتم فروغ که خودش داشت عذر میخواست اخه تو بگو... من چرا همچین خزعبلاتی بارش کردم؟ ..به خدا یاد قیافه ی هاج وواجش که میوفتم میخوام سرمو بکوبونم به دیوار ..

نفس خسته ای کشید وبا عجز پرسید ..

-حالا چی کار کنم پیمان ؟زنگ بزنم بهش ؟!

-که هرچی ریسیدی پنبه کنی ..؟

ابولفضل گیج شد

-منظورت چیه ..؟

-ببین ابولفضل تو که تا اینجا رو رفتی بذار ببینیم نتیجه اش چی میشه ..خدا رو چه دیدی شاید سر عقل اومد ..

-چی میگی پیمان ..خرفت شدی ..؟میگم پروندمش ..


romangram.com | @romangram_com