#داغدیدگان_پارت_158


ودر جا لب گزید ..اسمش را گفته بود ..اسم کوچکش را ..چه خرابکاری بزرگی ..ولی ابولفضل انگار کلمات جادویی شنیده بود ..چه حلاوتی داشت شنیدن اسمش از زبان فروغ ..به انی چرخید ورخ به رخ فروغ ایستاد ..فروغ شرمگین ودستپاچه بود ..اصلا ذهنش یاری نمیکرد تا به یاد اورد برای چه ابولفضل را با ان فضاحت ...ان هم با اسم کوچکش صدا زده ..نگاه خیره ی ابولفضل هم مزید علت شده بود تا کلا الزایمر موقت بگیرد ..ابولفضل که نگاه سردرگم فروغ را دید مردانه سر به زیر انداخت ..در این چند وقت به خوبی خبر ازحالات فروغ داشت ..

فروغ نفس گرفت ..بازهم یک نفس دیگر ..بوی عطر ابولفضل مخیله اش را به خواب برده بود ..سعی کرد کلمات را صحیح وبه جا کنار هم بگذارد تا دلخوری ابولفضل را اندکی کمرنگ کند ..خودش هم نمیدانست چرا ولی از این فروغ جدید ..از این خود وناخوداگاه مغرور دلزده بود ..

-من ..من ..

نفسی تازه کرد وادامه داد..

-برای حرفهایی که اون روز پشت گوشی زدم عذر میخوام ..

با شنیدن این جمله چه جشن وسروری در دل ابولفضل به پا شد ..انگار که از بند ازاد شده ..خودش هم میدانست تمام تقلایش برای جدایی از فکر ورویای فروغ بی فایده است ولی احمقانه فکر میکرد میتواند از عشق فروغ خلاص شود ..دریغ که نشدنی بود ..مگر مهر ومحبت چندین وچند ساله با یک روز ویک ماه فاصله از بین میرفت ..؟ابدا ..

-من اون روز به خاطر قضاوتتون عصبانی بودم..حرفهای تلخی که زدید ..من واقای پیمانی واقعا هیچ رابطه ی خاصی نداریم جز اینکه با خانمشون اشنام واز قضا سنگ قبر وحیدم کنار قبر دخترشونه ..من فکر نمیکردم حداقل شما راجع به من این جوری فکر کنید ..به خاطر همین ناراحت شدم ..من رو ببخشید ..

ابولفضل به سختی توانست لبخند گشادی را که گنج لبش به زور نشسته بود جمع کند.ناسلامتی مردی گفته اند نمیشد که لبخند ژوکوند بزند !..باید گربه را دم حجله میکشت تا فروغ حساب کار دستش بیاید .. بالاخره به حرف امد ..هرچند که تمام حرفهایش خلاف حرف دلش بود ..

-نیازی به عذر خواهی نیست ..حرفهای شما باعث شد به خودم بیام ودست از این عشق یک طرفه بردارم ...مثل اینکه من وشما هیچ وقت قسمت هم نبودیم ونمی شیم ..دیگه هم اصراری ندارم ..گویا شما تنهایی رو به داشتن همدم ترجیح میدید ..منم بیشتر از این توان مقابله با این فکرتون رو ندارم ..بهتره از این به بعد مثل دوتا غریبه با هم برخورد کنیم ..این جوری نگران حرف مفت بقیه ی کارمندها هم نیستید ..

عجب حرفهای تلخی زد ابولفضل ..فروغ را که در دم درهم شکست ..فروغ که تا به حال این روی ابولفضل را ندیده بود هاج وواج به دهان ابولفضل نگاه میکرد ..ابولفضل هم که ضربه ی کاری خود را زده بود با یک عذرخواهی کوتاه چرخید ورفت ..رفت وفروغ وامانده را تنها گذاشت .فروغ هیچ وقت تصورش را هم نمیکرد که ابولفضل اینگونه از او ببرد ..مگر دفعه ی قبل چه گفته بود که ابولفضل تا این حد زده شده بود که حاضر شود به کل قیدش را بزند وحتی او را درحد یک غریبه ببیند ..

حس بدی وجود فروغ را گرفت ..شانه هایش را خمیده ودلش را لرزاند ..سوئیچ ماشینش را مشت کرد وبا قدم های بی فکر به سمت پارکینگ به راه افتاد ..ابولفضل بریده بود ..دیگر صبرش سر امده بود ولی مشکل اینجا بود که دل فروغ تازه سریده بود ..

از ان جایی که ابولفضل از همان لحظه ی اشنایی در به در فروغ بود فروغ گمان نمیکرد که روزی به این شکل وصراحت پس زده شود ..دزدگیر را زد وسوار ماشین شد وهمزمان فکر کرد ..چرا قلبش سنگین شده ؟..چرا دیگر از شنیدن حرفهای ابولفضل خوشحال نیست ..؟مگر ازهمان اول نمیخواست که ابولفضل رهایش کند واو را به حال خود بگذارد ولی حالا ..؟


romangram.com | @romangram_com