#داغدیدگان_پارت_153
ابولفضل همانند تکه یخ مانده در افتاب درحال ذوب شدن است ..خودش دستی دستی کفتر بامش را پرانده ..عجب خریتی ..اخر کدام ادم ابلهی ندانسته وتحقیق نکرده چنین انگ بزرگی را به دختر مردم میچسباند؟ ..حالا میفهمید چرا فروغ انگونه حمله کرده ودرجا درخواست انتقال داده ...فروغ بیچاره هیچ صنمی با امیرحسین نداشت ..جز اینکه هردو به خاطر اولادشان غم خوار یکدیگر شده بودند .. پس همان بود که امیرحسین مدام هوایش را داشت ..ابولفضل با هربار فکر کردن به رفتار وکارهایش به جنون میرسید ..حال چه میکرد ..؟چه گلی به سرش میگرفت ..؟چگونه این گند را سروسامان میداد ؟انقدر فکرش درگیر بود که حتی نمیتوانست نفس بکشد ..
مغز ابولفضل کم مانده بود منفجر شود ..عقلش دیگر به هیچ چیز قد نمیداد ..فقط میدانست فروغ زن امیرحسین نشده ..
کلی سوال بی جواب داشت ویک کوله بار دل تنگی برای فروغی که دیگر حتی سایه اش هم در شرکت نبود ...بعد از رفتن امیرحسین پیمان هرچه کرد نتوانست ابولفضل را به حرف بیاورد ..بیچاره کپ کرده بود ..با دستهای خودش بلایی به سرش اورده بود که حتی تصورش را هم نمیکرد ..گند زده بود به سیزده سال عاشقی ودلدادگی ..حالا دیگر دستش به هیچ جا بند نبود ..اگر امید اندکی داشت که با بودن فروغ در شعبه میتواند دلش را به دست بیاورد ان امید هم خاموش شده بود وحالا همه چیز تاریکی محض بود برای ابولفضل یار از دست داده ... ان شب عجب شام غریبانی برای ابولفضل بود..
تمام عصر را درکوچه وخیابان قدم زد ودرنهایت خسته از کلی فکر وخیال ..یک راست به سراغ پنجره اش رفت ..
فروغ با یک مانتوی نازک ویک لیوان چای روی تراس کوچک تاب میخورد ..بعد از ان دعوای لفظی با ابولفضل اعصابش متشنج شده بود ولی حالا که خبر ازدواج مجدد شیوا وامیرحسین را شنیده بود میشد گفت اوضاعش بهتر است ودیگر حتی به ابولفضل فکر هم نمیکرد ..به جهنم که با خیالات باطل خودش واو را زجر داد ..فعلا که اوضاع در امن وامان است ..نه خبری از پچ پچ های درگوشی همکارانش بود ونه خبری از بی اهمیتی های ابولفضل که جلوی دوست واشنا انگشت نمایش میکرد ..
ابولفضل بی اراده شماره ی فروغ را گرفت ..واز پشت شیشه ی تاریک پنجره به او خیره شد ..فروغ با اخم های در هم گره خورده ..نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت وریجکت کرد ..فعلا به قدری کیفش کوک بود ..که حضور کمرنگ ابولفضل هم نمیتوانست مانع خوشی اش شود ..
ابولفضل نادم تر از قبل ..برایش نوشت ..
-منو میبخشی ..؟
فروغ تنها با ابروهای درهم گره خورده به مسیج امده نگاه کرد ..با مسیج بعدی دوباره دستهایش لرزید ..
-اگه بگم اشتباه بزرگی کردم وحالا دارم تاوانشو میدم دلت راضی میشه ..؟
فروغ حس بدی داشت ..حس میکرد دوباره همان نگاه از تاریکی اطاق روبه رویی مزاحمش شده ..بی اختیار از جا بلند شد وفنجان چای را به ارامی روی لبه ی تراس گذاشت وبه پنجره دیده دوخت ..ابولفضل به لحظه ای پرده را کنار زد وپنجره را بازکرد ..فروغ ماند ..ابولفضل بود؟ ..درست پشت پنجره ی روبه رویی ؟..همانی که اکثر اوقات خاموش بود؟! ..ولی اینکه اتاق ابولفضل نبود!! ..شاید هم بود ..واقعا فروغ احمق از کجا فکر میکرد اتاق ابولفضل ان طرف خانه است ..؟علم غیب داشت ..؟پس.. پس ...زبانش بند امده بود ..پس ان چشمهای مزاحم مال ابولفضل بود ..؟
عجب پسر جلبی ..؟پشت پنجره دیدش میزده واو با بی خیالی برروی صندلی انگلیسیش تاب میخورده واسمان ودر و دیوار را تماشا میکرده ..؟!
دوباره لرزش گوشیش باعث شد به صفحه چشم بدوزد ..
romangram.com | @romangram_com