#داغدیدگان_پارت_130


خون خون فروغ را میخورد ولب باز نمیکرد ..دلش میخواست اطرافش ساکت باشد ..درست مثل چند ماه گذشته در شعبه ی سه ..نه اینکه درست مرکز تمام توجهات وحرف مفت خاله پیرزن های محل کارش باشد ..

ابولفضل هم در این میان دل مرده شده ..دوست نداشت به این رویه اش ادامه دهد ولی وقتی امیرحسین وفروغ را در کنار هم تصور میکرد به جنون میرسید ..دیگر انقدر از دست فروغ به عذاب رسیده که حتی نگاهش را هم به فروغ نمیدوخت ..دور رویاهای شیرینش هم یک خط قرمز کشیده که مبادا به سراغشان برود ..

فقط گه گداری ..وقتی فروغ لب پنجره اش می ایستاد ومهتاب را تماشا میکرد ..یا در تراس کوچکش ..با ان مانتوی دکمه باز ِ شل وول چایی مینوشید ..می ایستاد ویک دل سیر با حسرت واه تماشایش میکرد ..در تاریکی وظلمات اتاقش خیره میشد به فروغ وخیال پشت خیال میبافت وحلاوتش را به جان میخرید ..مخصوصا که تازگی ها فروغ صندلی راکش را روی تراس گذاشته وساعت هایش را با تماشای شهر واسمان پر میکرد ..

ولی وقتی تاب خوردن های فروغ تمام میشد وماگ قهوه یا لیوان چایش ته میکشید ..ان وقت بود که شیرینی رویاها میرفتند پی کارشان وابولفضل بازهم زهر میشد ..

بیچاره حمیرا خانم که فکر میکرد همه ی اینها به خاطر دوری از فروغ است ،میخواست دوباره قدم جلو بگذارد.. ولی حال ،این ابولفضل بود که قدم پس کشیده ونه میگفت..

حمیرای بی نوا مانده بود حیران ..نه به آن شوری شوری ونه به این بی نمکی ..این دیگر چه صیغه ایست ..؟تا چند وقت پیش هلاک دختر مردم بود وپاشنه ی درخانه اشان را از جا کنده بود ..حال سر بالا می انداخت وسکوت میکرد ..

نکند واقعا فروغ جادویش کرده ؟...عجب از جوانی ودلداگی ..امروز عاشقند وفردا فارق ..!؟

بیچاره حمیرا که خبر از غصه ی دل ابولفضل نگون بخت نداشت..خبر نداشت ابولفضل ...امیرحسین وفروغ را چند باری باهم دیده وکاخ رویاهایش در هم شکسته ..

شب که تمام میشد جادوی ماه هم ته میکشید وابولفضل... بازهم شمر میشد ..شمر ذل جوشن وبا بی محلی هایش می افتاد به جان فروغ خنگ وابله که هنوز نتوانسته بود معمای بی محلی های ابولفضل را کشف کند ..

ابولفضل کارش به انجا کشید که حتی این اواخر به فکر منتقل کردن فروغ هم افتاد.. حداقل در شعبه ی سه اگر خواستگاری هم پیدا میشد مثل امیر حسین تا بدین حد عالی ومعقول نبود ..ولی از طرف دیگر دلش نمی امد ..اگر فروغ بعد از همه ی ان غم وغصه ای که چشیده دلباخته ی امیرحسین شده بود ..شرط دلدادگی ان است که بگذارد با امیرحسین مزه ی خوشبختی را دوباره بچشد ..

مخصوصا که امیرحسین از همه جهت برازنده بود..حتی برازنده تر از ابولفضل ..همین ها ..همین حسن های ریز ودرشت، ابولفضل را سر دوراهی گذاشته بود..دلش میخواست با دستهای خودش خرخره ی امیرحسین را بجود واز طرف دیگر دلش نمی امد لبخند های زیبای فروغ را روشن نشده خاموش کند ..

بیچاره ابولفضل ..بیچاره فروغ که با چند سهل انگاری جزئی با یک سوءتفاهم بزرگ درگیر شده بود ..


romangram.com | @romangram_com