#داغدیدگان_پارت_124
وبه ثانیه نکشید که اشکهایش بازهم فوران کرد ..داغ دلش تازه شده بود ..بودن فروغ دیگر مهم نبود ..مهم دردی بود که باعث شد تمام ظرف قرص ها را در ظرف چند دقیقه ببلعد ..
-اخه این چه زندگی ایه که من دارم ..؟سگ شرف داره به من ..نه کسی نه کاری ..به چه امیدی زنده بمونم ونفس بکشم ..؟
جای زخم های دلش تازه شده وبازهم قلبش میسوخت ..اینکه امیرحسین زن مقابلش را دوست داشت وزنِ مهربان مقابلش شیوا جان خطابش میکرد ..
بی مهابا دست فروغ را گرفت وزار زد ..
-دنیای من امیرحسینه که تو رو دوست داره ..دیگه به چه امیدی زندگی کنم ..؟
فروغ جا خورد ...یادش رفته بود که شیوا مثل اون زن است ومادر ....ورنگ نگاه ها را خوب میشناسد ..
-این چه حرفیه که میزنی ..؟
شیوا عقب نماند ...به این حرفها هم توجهی نکرد ..خودش خوب میدانست رنگ نگاه امیرحسین عوض شده ...
-خودم میدونم فروغ... نمیخواد ازم مخفی کنی ..امیرحسین دوستت داره چون برخلاف من زن زندگی هستی ..یه مادر نمونه ..اما من چی ..؟کثافت از سر و روم میباره ..اون موقع که باید به فکر زندگیم می بودم ..وقتم وخرج دوستهای بی شرفم کردم ..حالا که تنها شدم تازه فهمیدم چه گوهری رو از دست دادم ..
من خیلی بدبختم فروغ که حتی نمی تونم دل شوهر سابقم رو به دست بیارم ..
دل فروغ بازهم سوخت..حرفهای شیوا را به خوبی درک میکرد ..خودش هم مثل شیوا پشیمان بود که چگونه خوشبختیش اش را دستی دستی به باد داد ..
فروغ تنها روی شیوا را بوسید وبازهم سعی کرد افکار مخرب شیوا را پس بزند ..حداقل اینگونه شیوا زنده میماند ودوباره دست به خودکشی نمیزد ...معلوم نبود بار دیگر شانس با انها یار باشد یا نه ..
romangram.com | @romangram_com