#داغدیدگان_پارت_123
****
فروغ وامیرحسین اندکی ارام شده اند ..همینکه خطر از بیخ گوش شیوا گذشته جای خوشحالیست ..خدا پدر همسایه ی فضول شیوا را بیامرزد که با صدای افتادن چیزی کف اطاق از روی فضولیِ ذاتیش سرک کشیده در خانه ی شیوا وفهمیده که شیوا خودکشی کرده ...بیچاره شیوا از ترس تنهایی ...درِ خانه را بازگذاشته بود که مبادا جنازه اش در خانه نگندد وهمسایه ها از بوی گند جنازه اش خبر دار شوند ..
امیرحسین برای کارهای مالی به صندوق رفته بود وفروغ به ارامی موهای اشفته ی شیوا را نوازش میکرد ...شیوای مادر داشت زیر بار مادرانه هایش له میشد
شیوا که از هپروت قرص های خواب اور بیرون امد تازه متوجه ی دست نوازشی شد که روی موهایش کشیده میشد ..
با خودش فکر کرد اینجا بهشت است ؟شاید هم مادر خدابیامرزش بود که داشت موهایش را نوازش میکرد ..یا شاید بازهم رویای نوازش سر انگشت های امیرحسین را میدید ...ولی با هربار پلک زدن بیشتر متوجه ی شرایط میشد ...
اینجا بهشت نبود که هیچ ..تخت بیمارستان بود ..دست نوازش گرهم نه مادرش بود نه امیرحسین ...بلکه فروغ بود با ان نگاه خالص ونابش ...
پلک زد ..فروغ بود ..؟؟؟؟همان زنی که امیرحسین به تازگی عاشق وشیدایش شده ..؟اری فروغ بود ..اما اینجا چه میکرد ..؟انهم درست کنار نعش بی جانش ..؟
-حالت بهتره شیوا جان ..؟
شیوا جان خطابش میکرد ..؟پس خودش است ..خود فروغ ...همان زنی که شوهرش ..؟؟
فقط سری پائین اورد ..
-خداروشکر که به خیر گذشت ..اخه چرا اینکار وکردی عزیزم ..؟
شیوا بی اراده لب بازکرد ..
-دیگه از زندگی خسته شدم ..
romangram.com | @romangram_com