#داغدیدگان_پارت_109

-ببینید اقای پیمانی من تازه سه روزه به این شعبه منتقل شدم ..قبلا که تو شعبه ی سوم بودم خیالم راحت بود ولی از وقتی شما رو دیدم برنامه هام بهم ریخته ..من سعیم بر اینکه با اقای مزینانی راجع به انتقال دوباره به شعبه ی سوم صحبت کنم تا هم شما راحت باشید وهم من ..ولی ترجیح میدم چه اینجا باشم وچه به شعبه ی سوم برگردم کسی متوجه ی اشنایی من وشما نشه ..من یه زن بیوه ام که همین جوری هم حرف وتهمت پشت سرم زیاده چه برسه کارمندها چیزی ببیند وحرفی بشنون ...

نفس کوتاهی گرفت وادامه داد

-لطفا کمکم کنید وفاصلتون رو در حد یک همکار نگه دارید ..منم سعی میکنم از اینجا برم تا شما به مشکل نخورید ..

حرفش که تمام شد حس کرد نفس هاش هم ته کشیده ..بدون نگاه اخر به امیرحسین که هاج وواج به او نگاه میکرد پشت کرده وتق تق کنان از کنارش گذشت ..

امیرحسین مثل شیر برنج وا رفت ..این زن فروغ بود یا یک ماده شیر وحشی ؟..این دیگر که بود؟ ..کپی برابر اصل فروغ یا خواهر دوقولویش ..؟او که هیچ شباهتی بین این فروغ وان فروغ نمیدید ..

انگار زن از کره ی مریخ امده باشد در ان حد فروغ در نگاه امیرحسین ناشناخته بود ..

لبهای نیمه باز مانده اش را بست وبه راه رفته ی فروغ دیده دوخت ..بی انصاف حتی نایستاده بود تا جوابش را بگیرد ..

پلک زد وبه ارامی به سمت در خروجی به راه افتاد ..حس میکرد دچار یک ضد حمله ی ناجوانمردانه شده وتمام تنش خرد وخاکشیر ..

با یک ضربه ی فروغ ناک اوت شده بود ..یعنی چه که اشنایی ندهد ..؟مگر میشد ..؟امیرحسین از دیروز تا به حال هزاران هزار رویای رنگارنگ وزیبا برای خودش ساخته بود حالا میگفت خودش را بزند به ان راه ..؟عجب درخواستی ..؟مگر امیرحسین میتوانست با وجود شیدایش فروغ را ببیند وخودش را به ندیدن بزند ..؟حالا که بعد ازچند ماه در به دری وعذاب وجدان او را پیدا کرده بود ومعجزه را به عینه باجفت چشمهایش دیده فروغ پا پس کشیده وخواهش میکرد اشنایی ندهد ..؟ای فروغ بی رحم ..چطور دلش امد بعد از تمام ان سختی هایی که کشیده همچین درخواستی کند ..؟





فروغ بعد از گفتن نطق قرا وبلند بالایش ..حس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده ..از همانجا یک راست به سراغ شعبه ی سوم رفت تا تکلیفش را همان روز یک سره کند ...توانش را نداشت هرروز با امیرحسین وابولفضل چشم در چشم شود وحرص بخورد ..

از قضا ابولفضل که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید با پیمان در حال خوردن چای عصرگاهی بودند که منشی پیمان خبر از امدن فروغ داد ...ابولفضل درجا رنگ باخت ...دلش گواهی خبرهای بدی را داد ..به سرعت از جا بلند شد وبا اشاره ای از پیمان خواست تا وجودش را نادیده بگیرد وهمزمان خود را پشت دیوار کاذب اطاق که به اطاق دیگری منتهی میشد مخفی کرد ..

romangram.com | @romangram_com