#داغدیدگان_پارت_108
فروغ برخلاف گذشته از ان زرد وزاری درامده وبه اصطلاح یک پرده گوشت اورده بود ..مانتویی کرم رنگ به تن کرده ومقنعه ای مشکی رنگ ..فروغ که زیر نگاه مستقیم امیرحسین نفس کم اورده بود بازهم برای سلام کردن پیش قدم شد ..
-سلام ..
امیرحسین به آنی به خود آمد ونگاه خیره اش را برداشت ...
-سلام حالتون خوبه ..؟
-ممنون ..با اجازه ..
فروغ قدمی برداشت که صدای امیرحسین میخکوبش کرد ..
-فروغ خانم ..؟
ابروهای فروغ به شدت در هم گره خورد .فکر نمیکرد امیرحسین به این رکی با اسم کوچک صدایش کند ..به سرعت چرخید وبا لحن تندی گفت ..
-معروفی هستم جناب پیمانی ..امیدوارم فراموش نکنید اینجا محل کاره ومن به هیچ وجه راضی نیستم کسی متوجه ی اشنایی گذشته ی من وشما بشه ...
امیرحسین نفس گرفت ..بازهم گند زده بود ..لعنت به این علاقه که عقل وحالش را برده بود ..
-ببخشید حق با شماست ...
فروغ کمی ارام شد ولی ترجیح میداد چه در شرکت بماند وچه نماند میخش را محکم بکوبد ..به قولی جنگ اول به از صلح اخر ..پس بی مکث پی حرف را گرفت ..
romangram.com | @romangram_com