#چشمان_سرد_پارت_262

اون هم درحالی که یه کم ترسیده بودسرش روتکون داد

سکوت بدی ایجادشده بودرفتم وسرجام نشستم وسعی کردم آروم بشم امانفس های بلندازعصبانیت طنین که دقیقاکنارم نشسته بودنمیزاشت که آروم بشم

دیگه بیشترازاین نمیتونستم اونجاروتحمل کنم اگه میموندم مطمئن بودم که بلندمیشدم گردن النازرومیشکستم.اومدم ازجام بلندشم که طنین زودتربلندشدوروبه طرلان گفت

-من میرم یه کم آلوچه بخرم زودمیام

بعدهم بدون نگاه کردن به بقیه رفت من هم چنددقیقه بعد بلندشدم وبدون اینکه به کسی بگم کجامیرم ازاونجادورشدم

سعی کردم چندتانفس عمیق بکشم تاآروم شم.النازهمیشه همین کاررومیکردوگردش روبرام زهرمیکردواسه همین خیلی وقت بودکه دیگه بابچه های اقوام تفریح نمیرفتم تااین دختره لوس رونبینم اماامروزفکرمیکردم که خوب باشه اماکوفتم شد

لعنت بهت الناز!

داشتم واسه خودم همین جورقدم میزدم وزیریه سنگ میکوبیدم که یه دفعه دیدم سنگ موردنظرم زیرپای یه نفره!این حرکت بیشترعصبیم کردسرم روبلندکردم که بادوتاچشم شیطون روبه روشدم چشمکی که بهم زدباعث شدیه قدم عقب برم

طنین- سرگردونی سرهنگ؟!

-نه...نه!

سرم روپایین انداختم

-راستش خیلی خوب نیستم

-چرا؟مشکلی پیش اومده؟کبکت که خوب خروس میخوند

سرم روبلندکردم وبه اون چشماکه برق میزدلبخندی زدم وگفتم

-خوشت میاداذیت کنی؟

-بدجور!

-خوب نمیتونی بری سراغ یکی دیگه؟

فکری کردوگفت

-چرا!امابه اندازه اذیت کردن توکیف نمیده

-که اینطور؟!

خندیدوسرش روتندتندتکون داد.

خنده ی بلندی کردم که اون هم خندیدوگفت

-آفرین!اینجوری بهتره

بعدهم چرخیدکه بره دستش روگرفتم وگفتم

-مگه دوست نداشتی اذیت کنی؟

-نه دیگه!دلم برات سوخت

-عجب!که دل توهم میسوزه

-چرانسوزه؟

-اون اخمی که من دیدم اگه نزدیکت بودم دمارازروزگارم درمیاورد

لبخندی زدوگفت

romangram.com | @romangram_com