#چشمان_سرد_پارت_253
باتعجب نگاهی بهم کردوگفت
-خوب الان که من هستم میخوام برات غذای خونگی درست کنم
لبخندی زدم وگفتم
-میدونی که عاشق غذاهای توام!اماچون الان دیگه دیره واسه ناهارغذاسفارش میدیم عصرمیرم خریدواسه شام غذادرست میکنم
رفتم دستش روگرفت وازآشپزخونه بردمش بیرون که بااعتراض گفت
-دخترچکارمیکنی؟حالاچراازآش پزخونه بیرونم میکنی؟
باخنده گفتم
-درضمن درسته اهل آشپزی نیستم اماآشپزیم بدنیست پس شمابروپیش آقاتون بشین خودم ترتیبش رومیدم.شماالان مهمون منین
چشمکی به بابازدم وگفتم
-میخوام ببینین چه کدبانویی ام!
بعدهم بااخم بامزه ای گفتم
-درضمن آشپزخونه ی هرخونه ای محل حکومتی کدبانوی خونه است مگه شمامنوبه آشپزخونه اتون راه میدادین؟
مامان هم خنده ای کردوگفت
-آره جون خودت!تاموقعی که خونه بودی که جزغذاسوخته چیزی بهمون نمیدادی!درضمن توهردفعه آشپزخونه ام رونابودمیکردی.
بااخم گفتم
-وامامان؟
باباگفت
-چکاردخترم داری؟واسه خودش خانومی شده.دیگه اون طنین کوچولوم که نیست.
بعدهم روبه من کردوگفت
-بروباباجون!برو!مطمئن باش که ماهم دست به سیاه سفیدنمیزنیم.بعدهم پاهاش روروی میزگذاشت وروبه مامان گفت
-مگه نه خانوم؟
مامان هم بانازی به خاطرمجبورشدن به کاری که نمیخواست گفت
-چی بگم والا؟
من وبابا باهم خندیدیم ومن رفتم که غذاسفارش بدم
بعدازخوردن غذاکه درکنارباباومامان خیلی بهم خوش میگذشت مامان وبابارفتن تااستراحت کنن من هم داشتم آماده میشدم که برم واسه شب خریدکنم که طرلان زنگ زد
-سلام برآبجی بزرگه خودم
-سلام برآبجی زبون بازخودم
-واآبجی گلم من کجام زبون بازه؟
خندیدم وگفتم
romangram.com | @romangram_com