#چشمان_سرد_پارت_252
بعدهم چرخیدم طرفش که لبخندی زد من هم فورادستم رودرازکردم وگوشش روپیچوندم
-آخ آخ!اریاچرااینجورمیکنی؟ول کن گوشم روکندی
-دیگه پیامای منومیخونی؟
-غلط کردم به خداغلط کردم
اون که دیدمن ول کن نیستم گفت
-آریامگه نمیخواستیم بریم بیرون دیرمیشه ها
گوشش روول کردم وگفتم
-فقط به خاطراینکه الان میخوام برم طنین روببینم بعدابه حسابت میرسم
اون هم نیشش روبازکردوگفت
-البته اگه دستت بهم برسه
بعدهم فورافرارکرد.من هم رفتم تاآماده بشم برای بیرون هرچی باشه قراره طنینم روببینم!
لبخندی زدم ورفتم اول دوش بگیرم
****
طنین
بامامان وبابااومده بودیم خونه من!دییگه بیشترازاون نمیشدمزاحم خانواده تهرانی بشیم درضمن دلم واسه خونه خوشگل خودم تنگ شده بود
مامان تاواردشدهمچین باذوق به خونه نگاه کردکه گفتم الان سکته میکنه
خیلی خوشش اومده بودکه اینقدرمرتب وشیکه!
البته ازرنگ تیره اتاق خودم ایرادگرفت که باسکوت من چیزی نگفت امانفهمیدکه سکوت من ازاینه که داشتم فکرمیکردم چه رنگی میتونه برای این اتاق بهترباشه!
توی یه تصمیم آنی تصمیم گرفتم که اتاق روکرم رنگ باست طلایی بچینم تاقشنگ تردربیادوالبته یه عکس ازآریاکه فکرمیکنم مهم ترین چیزبایدتوی این تغییرباشه
بافکرم لبخندی زدم که مامان گفت
-به چی میخندی؟
-به تصمیمی که واسه اتاقم گرفتم
اون هم که فهمیده بودمیخوام اتاقم روتغییربدم لبخندی زدوبه طرف آشپزخونه رفت
داشتم خونه نازخودم رونگاه میکردم که مامان صدازد
-طنین واسه غذاچکارکنیم؟هیچی توخونه نداری
-میدونم مامان!برای اینکه میخواستم برم ماموریت چیزی نخریدم
نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک دوازده بود.رفتم داخل آشپزخونه وبه مامان که داشت توی کابینتاروزیر و رومیکردگفتم
-مامانم نگرد!دخترت اونقدراهم اهل آشپزی نیست یعنی وقتش رونداشته
romangram.com | @romangram_com