#چشمان_سرد_پارت_228

من هم برای اینکه جلوی کلش روبگیرم دویدم طرفش امابااومدن مامان توی اتاق فقط تونستم واسه طرلان خط ونشون بکشم وواسه مامان نیشم روبازکنم مامان هم باتعجب به من نگاهی کردورفت بیرون

-زهرماراین چکاریه؟آبروم روبردی!

-وا عزیزم!چقدراین پسرباسلیقه است

-دیوونه

اون هم باخوشحالی اومدطرفم وگفت

-نگران گردنبندبودم که چی بدم بالباست بپوشی که حالابادیدن این خیالم راحت شدبااین که خیلی ساده وظریفه اماخیلی به خوت ولباست میاد

بعدازگفتن اتین حرف منوروی صندلی نشوندوکمک کردآرایش کنم

رفتم پایین که همه خوشحال برام دست زدن من هم به همشون لبخندزدم ورفتم کنارمامان نشستم همه چی عالی بوداماجای آریاخالی بودداشتم به آریا فکرمیکردم که طرلان اومدپیشم وگفت

-چی شده؟طنین!خوشت نیومد

لبخندی زدم وگفتم

-چرا!چرا!خیلی عالیه

بعدهم چیزی نگفتم که طرلان بلندشدورفت طرف حسام وچیزی بهش گفت

حسام هم نگاهی به من انداخت وسرش روبرای طرلان تکون دادوازسالن رفت بیرون

.....

طنین





امروزخیلی سرحال تربودم ازصبحش حس خوبی داشتم.معلومه دیگه هرچی باشه امروزروزتولدمه

دوباره لبخندی زدم وازروی تختم بلندشدم وبعدازشستن صورتم ازپرستارا پرسیدم ببینم میتونم حموم کنم یانه

بعدازیه حموم حسابی کمی کرم ازوسایلی که طرلان برام اورده بودبه صورتم زدم وبعدهم برای رنگ اومدن صورتم که حالابه شدت لاغرشده بودکمی رژگونه ورژلب هم اضافه کردم که حسابی سرحالم آورد

بعدازشونه زدن موهام هم روسری خوش رنگی سرکردم ومنتظرموندم تاببینم کسی بهم زنگ میزنه یانه

هرکدوم ازپرستارابادیدن من فوراازم میپرسیدن که باشنیدن اینکه تولدمه خیلی خوشحال میشدن وبهم تبریک میگفتن

تاعصرمنتظربودم که بیان پیشم امانمیدونم چراهیچ کس نه اومدنه بهم زنگ زد

وافعاحالم گرفته شده بودقطره اشکی ازچشام چکیدفوراباعصبانیت روسریم رودرآوردم وپرت کردم گوشه تختم

داشتم غمگین به بیرون نگاه میکردم که صدای دربلندشد

سرم روچرخوندم که آریااومدتو.خودبه خودلبخندروی لبام نشست

-سلام!جناب سرهنگ خوابالود ماچطوره؟

-سلام!من کجام خوابالوده؟

-هرکس یه نگاه بهت بندازه متوجه میشه که خواب بودی

بعدهم بالبخندبه موهام اشاره کرد

romangram.com | @romangram_com