#چشمان_سرد_پارت_227


-ببخشیدآبجی کوچولوکه سرت دادزدم باشه؟

اون هم فورانیشش روبازکردوگفت

-باشه!حالابدوبریم داخل

ازحیاط خونشون ردشدیم ورسیدیم به درسالن.طرلان منوفرستادداخل وخودش گفت که چیزی توی ماشین جاگذاشته

من هم دروبازکردم ورفتم توکه دیدم چراغاخاموشه.یه دفعه چراغاباصدای ترقه وکلی برف شادی وکاغذرنگی که روی سرم ریخته شدروشن شدبعدهم صدای تولدت مبارک بلندشد

خیلی شوکه شده بودم وخیلی خوشحال شدم

خانواده خودم بودن وحسام دیگه ازخوشحالی داشتم بال درمیاوردم

ازهمشون تشکرکردم امروزواقعاعالی بودهم اومدن آریاهم کارخانواده ام فقط کاش آریاهم توی این جشن کوچیک بود

داشتم بالبخندازهمشون تشکرمیکردم که طرلان دستم روکشیدوبردطرف یکی ازاتاقا

-چراهمچین میکنی؟

-میخوای باهمین قیافت بری توی جشنت؟بیایه لباس درست حسابی بپوش

بیراه هم نمیگفت.اماچی بپوشم من که لباس نداشتم اونجا

-چی بپوشم؟

نیشش روبازکردورفت طرف یه جعبه وآوردش داددستم جعبه روبازکردم که بادیدن یه لباس فسفری رنگ که خیلی قشنگ بودنیشم بازشدلباس رودرآوردم پوشیدم لباس یه پیراهن بلندول*خ*ت دکلته بود

خیلی بهم میومداما

برگشتم طرف طرلان گفتم

-خیلی قشنگه!اماخیلی بازه

طرلان هم اخمی کردوگفت

-خاک برسرت میدونستم همین رومیگی

بعدهم رفت طرف کمدتوی اتاق ویه کت کوتا به رنگ لباس برام آورد وداددستم

-لباس ازهمون اولش کت داشت.میدونستم لباس بازنمیپوشی واسه همین اینوگرفتم اماکتش روقایم کردم ببینم فرق کردی که دیدم نه خیرهمون خری که بودی هستی

-زهرمار!من ازلباس بازخوشم نمیادتمام بدنت معلومه

-خیلی خوب بابازودترلباست روبپوش تایه کمی هم آرایشت کنم

لباس روپوشیدم وچرخیدم طرف طرلان که بادیدن گردن بندتوی گردنم باتعجب جلواومدوگفت

-اینوقبلانداشتی؟

-آره!هدیه است

چاش روریزکردوگفت

-ازطرف آریاست؟

من هم بالبخندم تاییدکردم که فورامثل دیوونه هاکل کشید


romangram.com | @romangram_com