#چشمان_سرد_پارت_218
-البته!هوای اینجاخیلی گرفته است.امانمیدونم دکترمیزاره یانه
-الان میرم باهاش صحبت میکنم
رفتم بیرون وبعدازکسب اجازه ازدکترش برگشتم
-دکترت گفت مشکلی نیست
-خوب پس بریم!بزارفلاسک چایی روهم بیاریم
-نه بریم ناهاربخوریم
-ناهار؟
-آره!من ناهارنخوردم توخوردی؟
اون هم لبخندی زدوگفت
-نه!غذای اینجاوحشتناکه.هرموقع مامان بیادبرام ناهارمیاره
-خوب پس امروزبایدبامن ناهاربخوری.چون من واسه هردومون گرفتم
-باعث افتخاره
-خواهش میکنم خانوم!بفرمایین
باهم رفتیم توی حیاط بیمارستان وروی یکی ازصندلی های سیمانی که درست کرده بودن نشستیم ومن غذاروگذاشتم تابخوریم
-شروع کن تاسردترازاین نشده
طنین-ممنون
بعدهم آروم شروع به خوردن کرد.اینقدراروم وباطمانینه غذامیخوردکه دلت میخواست یه ساعت بشینی نگاش کنی
داشتم بهش نگاه میکردم که گفت
-چیزی شده؟ سرهنگ
ازاین که منواینجوری صدام کردخوشم نیومدامابادیدن چشای شیطونش فهمیدم میخواداذیت کنه.تصمیم گرفتم من هم بی جواب نذارمش
-نه سرهنگ!فقط یه کم دلم برای کارکردن با همکارم تنگ شده
-نگران نباشین.من نباشم بهترازمن هستن شماکه خیلی طرفداردارین.به هرحال من بایدبرم
بادی به غبغب انداختم وگفتم
-توی طرفدارداشتن من که شکی نیست اماهرگلی یه بویی داره
بعدهم بهش نگاه کردم که اینبارنگاهش تغییرکردبالبخندگفت
-بوی این گل چطوریه؟
من هم لبخندی زدم وگفت
-عطرخنکای اسفندروداره.باطراوت ولطیف شش هات رونوازش میکنه
فهمیده بودم که متولددوازده اسفنده!حسام ازچندروزقبلش هی بهم میگفت
ازهمون موقع هم به دنبال هدیه خوبی بودم که بتونم بهش بدم
romangram.com | @romangram_com