#چشمان_سرد_پارت_217


-دلم میخواد

باعصبانیتی ساختگی رفتم طرفش که گفت

-باشه برادرمن چراخون کثیف خودت روآلوده میکنی؟من غلط بکنم

ازش دورشدم وموقعی که میخواستم ازاتاق بیام بیرون خنده ای کردم وگفتم

-حال کردی؟

بعدهم بدون توجه بهش ازاونجااومدم بیرون وفورارفتم طرف بیمارستان توی راه دوظرف غذاهم گرفتم که باطنین ناهاربخورم

به بیمارستان که رسیدم دیدم که فقط طرلان اونجاست

به سمتش رفتم

-سلام طرلان خانم.خوب هستین؟

-سلام آقای امینی.ممنونم!شماخوبین؟چراا مروز زودتراومدین

اصلاتوقع چنین سوالی رونداشتم واسه همین گفتم

-اینجاکارداشتم

اماازلبخندمعنی دارطرلان فهمیدم که باورنکرده

طرلان- آهان!میخواستم یه درخواستی کنم.میتونم؟

-البته بفرمایین

-راستش من یه کاری برام پیش اومده میشه تاموقعی که مادرم میادپیش طنین اینجابمونین؟مادرم یه ساعت دیگه میاد

باخوشحالی ازاین که میتونم راحت ببینمش گفتم

-البته.نگران نباشین!

اون هم لبخندی زدوگفت

-واقعاممنونم!الان توی اتاقشه.فعلابااجازه

-خداحافظ

بعدهم فورابه سمت درخروجی رفت وازدیدمن پنهان شد

من هم به سمت اتاق طنین رفتم که دیدم روی تختش نشسته وداره یه کتاب میخونه

بادیدن من لبخندی زدوگفت

-سلام!یه کم دیرکردی؟

-سلام!معذرت میخوام یه کم کارم طول کشید

پاهاش روجمع کردکه من هم روی تخت بشینم

امامن ایستادم کنارش وگفتم

-موافقی بریم توی حیاط بیمارستان؟


romangram.com | @romangram_com