#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_463

- یعنی چه؟ نه عشقی هست و نه من از چیزی فرار می کنم ! تو هم لطفا برو اونطوری نگام نکن! پاشو برو بیرون میخوام آماده بشم .الان مهمونها سر می رسن .

ضربه ای روی بینی ام نواخت.

- باشه، می رم بیرون ولی خوب فکر کن فسقلی!با دید باز به اطرافت نگاه کن، شاید فهمیدی گره کارت کجاست!

پیش از آنکه خارج شود وسط اتاق ایستاد و با لبخندی موزیانه پشت سرش را خاراند و گفت:

- شاید افکارت تو شرکت بازرگانی متین گره کور خورده!

واقعا که چقدر لوس و بدجنس بود ! بالش را محکم بسویش پرتاب کردم .

- شایان اینقدر لوس بازی در نیارف یه بلایی سرت می یارم ها! آخه چه ربطی داره دیوونه؟!


romangram.com | @romangram_com