#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_443
نگاه اخم آلودی به جانبش انداختم .از کی تا بحال اینقدر فضول شده بود که من خبر نداشتم؟!
شایان که متوجه جو سنگین بوجود آمده شده بود ، با خنده گفت:
- شیدا اگه تو اینجا بمونی، من تا صبح خوابم نمی بره!
از لحن او همه به خنده افتادند و مهتاب خانم با مهربانی گفت:
- این حرفها چیه شایان جان؟! مگه من می ذارم بری؟ تو و شیدا جان باید امشب اینجا بمونید!
شایان با رفوتنی سر به زیر انداخت و گفت که خیلی کار دارد و نمی تواند شب را در آنجا باشد .پدر هم گفت:
- من که روی عروس قشنگم رو زمین نمی اندازم .اگه خودش مایله من حرفی ندارم!
romangram.com | @romangram_com