#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_442
- دخترم برای رفتن آماده ای؟
موافقت خود را اعلام کردم که فرهاد خان با نگاه لبریز از عطوفت گفت:
- ای بابا! مسعود خان، این دختر خوشگل ما رو کجا می بری؟ اجازه بده امشب رو کنار الهام باشه!
الهام ذوق زده ، گونه دایی اش را بوسید و با لحنی پر التماس دست پدر را گرفت و گفت:
- پدر جون ، دایی راست می گه!خواهش می کنم اجازه بدید شیدا پیش من بمونه .قول می دم که خوب ازش مراقبت کنم! فردا هم تعطیله و مشکلی نیست .
آقا و خانم پناهی هم کلام او را تصدیق کردند .نگاه مشتاقم را به دهان پدر دوختم . نگاه مرددی به مادر انداخت .مهران با صدایی آهسته گفت:
- البته من صلاح نمی دونم که شیدا اینجا بمونه! اگه برگرده به منزل بهتره!
romangram.com | @romangram_com