#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_412
- خیلی خب چسب دوقلو !الان که نمیشه ، باشه تا بعد !
به خیابان موردنظر رسیدیم ، فرزاد جایی برای پارک اتومبیل پیدا کرد و گردش بی پایان ما از همان لحظه آغاز شد .ابتدا برای خرید حلقه وارد جواهر فروشی بزرگی شدیم .شایان حلقه بی نهایت زیبا و البته گرانقیمتی را پیشنهاد داد و الهام با متانت پذیرفت .پسرها برای خرید آن با فروشنده وارد مذاکره شدند .از بین حلقه هایی که روی میز چیده شده بود، یکی را که بنظرم ساده ولی بسیار زیبا می آمد، برداشتم و به دست کردم. انگشتهای سفید و کشیده ام با درخشش نگین زیبای انگشتر، جلوه ای دیگر پیدا کرده بود .کتی و الهام کنارم ایستاده بودند .هریک بنوعی اظهار نظر میکردند .همزمان که در مورد آن صحبت میکردیم .فرزاد به کنارم آمد و گفت:
- چقدر قشنگه ! اگه خوشت اومده می خریمش !
با تعجب به قیافه خندانش نگاه کردم .
- نه همینطوری نگاه میکردم .
مرد فروشندع برای خوش خدمتی بااشاره به فرزاد گفت:
- به حسن سلیقه همسرتون آفرین می گم! در مورد قیمت هم نگران نباشید ، یه تخفیف ویژه براتون در نظر می گیرم !
romangram.com | @romangram_com