#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_411

- شیدا خانم رو نمی بینم ، خیلی ساکتید!

با این بهانه آئینه را طوری تنظیم کرد که کاملا مرا می دید و تصویر چشمهای جادویی و جذابش با آن نگاه وحشی روحم را به تسخیر در آورد .لبخندی زدم و گفتم :

- ماشاءاله مگه کتی به کسی اجازه می ده؟ یکریز حرف می زنه!

شایان با خنده ای توام با شیطنت ، پشت سرش را خاراند و آهسته گفت:

- بعضی ها لطفا بهونه نکنن و آینه رو جابجا نکنن، تصادف می کنیم ها!

فرزاد تا بنا گوش قرمز شد و شایان به قهقهه خندید .کتی که انگار منتظر همین بهانه بود ، نیشگون محکمی از بازویم را گرفت و زیر گوشم گفت :

- می کشمت شیدا! بگو بین تو و این « بعضی ها» چه خبره!


romangram.com | @romangram_com