#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_404

مدتی خیره نگاهم کرد که باعث شد دست و پایم را گم کنم .با قدمهایی آرام به من نزدیک شد و در حالیکه مرا بسمت در خروجی راهنمایی میکرد، به آهستگی نجوا کرد:

- کاش می فهمیدم چرا همیشه از من فرار می کنی!

حرارت عجیبی را در وجودم احساس میکردم .هنوز دست فرزاد به دستگیره نرسیده بود که صدای فهیمه خانم قلبم را از جا کند:

- آقا فرزاد!

فرزاد که از تکان من خنده اش گرفت به عقب برگشت .

بله!

- برای شام بر می گردید؟


romangram.com | @romangram_com