#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_401
نگاه زن حالت آشنایی به خود گرفت و با مهربانی مرا در آغوش کشید .
- خیلی خوش اومدی عزیزم! از دیدنت خوشحالم . در ضمن تبریک می گم .حالا بفرمایید خواهش می کنم!
تشکر کردم و با نگاه فرزاد، توضیح بیشتری خواستم .جایگاه آن خانم هنوز برایم مشخص نبود .
- ایشون فهیمه خانم هستند و با ما زندگی می کنند و به کارهای منزل، سر و سامون می دن .البته حق مادری به گردن من دارن ، چون از بچگی مراقب من بودند .
سری بعنوان احترام تکان دادم و فهمیدم که حدسم درست بوده است! فرزاد مرا بسمت مبلی هدایت کرد و آهسته پرسید:
- اگه چند لحظه تنها بمونی ، ناراحت نمی شی؟
- نه، برو زودتر به کارت برس .فقط عجله کن که دیر نشه ، مامان دلواپس می شه!
romangram.com | @romangram_com