#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_333
- عمو جان من اگه جای تو بودم از خوشحالی خوابم نمی برد!
- خاله قربون صورت ماهت بره ! بدو آماده شو که وقت نداریم .
صورت همه را بوسیدم و از مادر پرسیدم :
- پس شایان و پدر کجا هستند؟
- شایان رفته گل بخره ، پدرت هم الان تماس گرفت و گفت توی راهه .
برشی از هندوانه را که مادر آورده بود، یکجا به دهان گذاشتم و برای آماده شدن به اتاق رفتم . برای آنشب، لباسی را که بی نهایت دوست داشتم انتخاب کردم .کتی تنگ که دامنی بلند داشت .بنظرم رنگ سرمه ای لباس که سنگ دوزی زیبا و خیره کننده ای آن را زینت می داد ، برای آنشب مناسب بود .موهایم را به سادگی روی شانه رها کردم . موهایی مواج و سیاه که دنباله اش تا انتهای کمر می رسید و پدر بقدری به آنها علاقه داشت که اجازه نمی داد کوتاهشان کنم و من آنشب از پدر ممنون شدم. با رضایت خاطر به جمع پیوستم .شایان که تازه از راه رسیده بود .با دیدنم سوتی زد و گفت :
- به به؛ می بینم که خواهر داماد حسابی خودش رو خوشگل کرده! اگه شب عروسی بود چکار میکردی؟!
romangram.com | @romangram_com