#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_332

در حال خشک کردن موهایم بودم که مادر به اتاقم آمد .

- شیدا جان، برادرت زنگ زد و گفت آماده بشید تا بریم برای خرید هدیه

- وای نه مامان، بخدا از خستگی دارم می میرم!خودتون برید

- باشه عزیزم، پس مراقب خودت باش.

مادر رفت ومن با خود اندیشیدم که او هنوز گمان می کند من کودک هستم و احتیاج شدید به مراقبت دارم! با رفتن او خانه در سکوتی عمیق و آرامش بخش فرو رفت . روی تخت دراز کشیدم و بلافاصله به خواب رفتم .

از سر و صدای نامفهومی که به گوشم رسید .پلک گشودم .پس از چند ساعت خواب لذت بخش و مفید ، برخاستم و بمست مرکز شلوغی به راه افتادم .همه اقوام نزدیک البته بغیر از بچه ها، در اتاق بودند .سلام بلند بالایی کردم که همه نگاهها بسمتم چرخید .

- سلام دایی جون، ساعت خواب!


romangram.com | @romangram_com