#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_326
آنقدر در جمله اش تحکم وجود داشت که نتوانستم مخالفت کنم .سعی کردم او را منصرف کنم .ولی سر و کله زدن با او بی فایده بود .تشکر کردم و از شرکت خارج شدم .هوا اندکی گرم بود .برای فرار از آفتاب، زیر سایه درختی در محوطه برج ایستادم .فرزاد خیلی سریع خود را رساند و در دیگر اتومبیل را باز کرد .
خیلی گرمت شده؟
نه، فقط از نور مستقیم آفتاب فرار کردم .
درجه کولر ماشین را بیشتر کرد و با لحنی بامزه گفت :
خب، پس که اینطور !امشب میخواید برید خواستگاری خوش به حالتون! نمی شه منم با خودتون ببرید ؟!
از لحن بچه گانه و دلنشینش به خنده افتادم .
- مگه اونجا چه خبهر که دوست داری تو هم باشی؟ حلوا که خیر نمی کنن!
romangram.com | @romangram_com