#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_325
در را باز کردم و با لبخند وارد اتاقش شدم .
- از کجا فهمیدی که منم؟
پرونده زیر دستش را بست و لبخند زد .
- اولا از سبک در زدنت، بعد هم از صدای کفشهات .حالا بفرمایید چه امری داشتید؟
- اولا این پرونده ای که خواسته بودید، دوما با اجازه شما بنده مرخص می شم . با مرخصی من که موافقت شده؟
از پشت میز بلند شد و به نگاه مردد من خندید .
- چیه ، می ترسی نذارم بری خونه؟ نه عزیزم ، شما اجازه داری تا هر ساعتی که دلت میخواد مرخصی بگیری .فقط اگه چند لحظه صبر کنی .منم آماده می شم تا با هم بریم .
romangram.com | @romangram_com