#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_301

- متاسفانه سولیا هم نره!

تک سرفه ای کردم و ایستادم.

- بسیار خب، پس تا من ماشین رو از پارکینگ می آرم . شما هم در شرکت رو ببند و بیا

- نه صبرکن با هم بریم .

سری تکان دادم و خودم را به دلیل گفتن آن حرف نسنجیده سرزنش کردم .بلافاصله از شرکت خارج شدیم و به پارکینگ رفتیم .وقتی در ماشین را باز میکردم با لبخند گفتم :

- ببخشید که این قراضه ، براحتی ماشین خودتون نیست!

- شکسته نفسی می کنی! تو به این اپل قشنگ و رعوسک می گی قراضه؟!


romangram.com | @romangram_com