#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_268

اخمهایم را باز کردم و با خوشحالی به جانب او و شایان رفتم .

- نه، چیزی نشده . می بینم که دایی زاده وعمه زاده خوب باهم خلوت کردید!اگه برای پذیرایی به کمک احتیاج داشتید روی من حساب کنید

برخلاف لحن شوخ من، هر دو با اخم به جوانی که دقایقی قبل با من هم صحبت بود نگاه میکردند! از حالتشان خنده ام گرفت.

- چیه ، به چی نگاه می کنید؟!

مهران با عصبانیت کنترل شده ای گفت:

- چیزی نیست، تو که حالت خوبه؟

- معلومه که خوبم .می رم پیش بچه ها.شما هم بیکار نباشید .اگه با ما باشید بیشتر بهتون خوش می گذره!


romangram.com | @romangram_com