#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_242

- آخه می دونی .......

با ورود شایان ، جمله اش نیمه کاره ماند .

- مادر و دختر خوب با هم خلوت کردید! راست بگید چه نقشه ای می کشید؟

- خیلی بی مزه ای شایان! نمی تونی دو دقیقه جلوی اون زبونت رو بگیری؟

در حالیکه ناخنکی به ظرف سالاد می زد در جواب من گفت:

- خیلی زرنگی ها !من ساکت بشم که تو هی زبون بریزی؟!خدایا کی می شه یه دیوونه کله پوک که از جونش سیر شده بیاد و دست این آبجی کوچیکه من رو بگیره و ببره که بوی ترشیدگیش تا ته کوچه رفته!

- چه بی ادب !حالا خوبه جنابعالی سن پدربزرگ من رو داری!نکنه خیال کردی پسر هیجده ساله ای؟!


romangram.com | @romangram_com