#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_240
- تو چرا اینقدر هول کردی؟! خب در رو باز کن دیگه!
در حالیکه از عکس العمل شایان قادر به کنترل خود نبودم .بلافاصله به اتاق رفتم و یک دل سیر خندیدم .صدای احوالپرسی میهمانها را بخوبی می شنیدم.پس از تعویض لباس به جمع پیوستم .نخستین کسی که به استقبالم آمد .الهام بود که با نگرانی چهره ام را کاوید .
- الهی قربونت برم شیدا جان، دلم برات تنگ شده بود .تو چرا ما رو بی خبر گذاشتی؟ همه نگرانت شدیم!
- مرسی عزیزم ، بعدا برات توضیح می دم
در پی او ، فهیمه خانم مرا در آغوش کشید و سپس دختر ظریف و بانمکی که با تعجب نگاهم میکرد .فرشاد خیلی زود مراسم معارفه را انجام داد:
- شیدا خانم، ایشون نرگس مجد، همسر بنده هستن!
با مهربانی صورتش را بوسیدم
romangram.com | @romangram_com