#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_239

پنجمین موزی را که برای خوردن برداشته بود با عصبانیت پرت کرد:

- منو مسخره می کنی زلزله؟! به حسابت می رسم!

همگی به خنده افتادیم و من قهقهه زنان موز را در هوا قاپیدم .

- حرص نخور برادر عزیزم! من که حرف بدی نزدم .حالا.........

با شنیدن صدای زنگ در ، جمله ام را نیمه کاره رها کردم .شایان در حالیکه برایم خط و نشان می کشید گوشی آیفون را برداشت و پس از چند لحظه گفت:

- شیدا ، خانم پناهیه .مثل اینکه اومده عیادتت!

نگاه حیرت زده پدر و مادر به جانبش چرخید .مادر با تعجب گفت:


romangram.com | @romangram_com